سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
کابووس
  بازدید امروز: 0  بازدید دیروز: 2   کل بازدیدها: 4144
 
کابووس
 

1استاد واقعی
نویسنده: کابووس!(سه شنبه 13/7/89 ساعت 11:9 صبح)

سلام


هرچند خسته ولی امروز نسبتا خوبم . بالاخره بعد از 3سال وقت گذرونی تو دانشگاه با یه استاد واقعی روبرو شدم ، ( از اون شانسا که ن30به کمتر دانشجویی میشه تو ایران لااقل ) وقت انتخاب واحد همه کلی ترسوندنم و بد گفتن ازش که : جون میده ولی نمره نه و ...


 ولی به دلیل اینکه خوب بودن استاد فقط در قبولی یا عدم قبولیم تاثیر داشت (که چندان مهم نیست ) نه درس خوندنم درطی ترم و به هیچ وجه حاظر نبودم 4شنبه هم کلاس داشته باشم تقریبا به اجبار ( اگه میگم تقریبا به این خاطره که تازگی هیچی احساس خاصی برام ایجاد نمیکنه ، در مسیر باد میرم هرجا... )


دو روز پیش تو گوش یکی گفتم دلتنگ دیدن یه ادم واقعی یم و چه زود سر راهم قرار گرفت . بعد از مدتی طولانی که سر 2راهی با شک دور خودم چرخیدم ؛ حالا کمی امیدوار شدم هرچند سرم گیجه هنوز و نامتعادلم .


بعد از کلاس کلی باهم صحبت کردیم ، شاد بود و با شوق حرف میزد ، گفت عقده ای شده از دانشجوهایی که یا نمیان و نیستن یا فقط جزوه مینویسن و فقط قبل و بعد از امتحانه که 2نبال استاد میگردن . یه حس خوب 2طرفه ! گفت خستگیم و بیتابیم ، داد زداناو پرخاشام ، مشت به دیوار زدنا و یاسم همه خوبه ، همش پیش زمینه ی شروع تحوله


هنوز شوق حرکت خودم جوانه نزده اما احساس میکنم از این گردباد خارج میشم به زودی


به امید ...


 


پ.ن :شاید برسد روزی که هرگز در خیال تقویم ها نبود


از میان هزار توی خیال و ارزو هایم


 


 


تلخند : تا جل3ی بعد کلاس مبانی کامپیوتر!



نظرات دیگران ( )

...
نویسنده: کابووس!(یکشنبه 11/7/89 ساعت 10:59 صبح)

سلام ؛ هرگز فکر نمیکردم باز به اینجا رو بیارم اونم تو این روزای سر2 ساکن ! کار روزگاره دیگه ، به لطف واحد کامپیوتر و استاد مشنگش ( محترمانه ترین کلمه بعد از بارها سانسور که تا حدودی توصیفش میکنه ) ( قابل توجه دوستای قدیمی ، میدونم عجیبه ولی هنوز نه اخراجم کردن نه فارغ التحصیل رفتم  ! ) فک کنم هفته ای 2بار به روز شم !


 


 


پ.ن: خیلی سعی کردم نیمه رسمی و جدی باشم ، نمیدونم تا چه حد موفق بودم ولی از الان میگم که به خودم حق هرگونه ایراد املایی و نگارشی ، تناقض و ناهمخونی و... رو میدم . خود خودمم تو دنیای پارا2کس و غلط و هرکی هرکی ( شایدم هیچکی به هیچکی )



نظرات دیگران ( )

سهمم از تو ...
نویسنده: کابووس!(پنج شنبه 26/1/89 ساعت 2:20 صبح)

1.


احمقانه و بیخود بود


وقتی حتی تو خوابم نمیای


انتظار بیهوده تو بیداری چرا ؟؟؟


 


 


2 .


فقط دلم می خواهد


پیرزنی عصا به دست شوم


پیرمردی را در ایستگاه اتوبوسی ببینم


و هی


فکر کنم چقدر آشناست


و او ،


                                                                                تو باشی ....


 



نظرات دیگران ( )

...
نویسنده: کابووس!(جمعه 23/11/88 ساعت 12:36 صبح)

تو عمق چشماش یه برق معصومانه بود و یه لبخند کودکانه به تدریج روی لبای ترک خورده و بی رنگش ظاهر میشد . نشست روی نیمکت پارک ، زیر درخت چنار . از ته کیفش یه پاکت سیاه رو با احتیاط دراورد ، از داخل اون یه کیسه فریزر که توش یه دستمال کاغذی بود . به اطراف نگاه کرد و یواشکی از لای دستمال چند تا ابنبات و کاکائو و نقل دراورد و همه رو باهم گذاشت تو دهنش

باز به اطراف نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی ندیدتش . در حالی که چشماش بیشتر از همیشه برق میزد ، دستمال رو پیچید و گذاشت تو کیسه فریزر و بعد تو پاکت سیاه و اونو گذاشت ته کیفش ؛ کنار بسته ی سرنگ و انسلین ! مادر بزرگ از نوه هاش بچه تر بود

نظرات دیگران ( )

سالگرد
نویسنده: کابووس!(دوشنبه 19/11/88 ساعت 11:20 عصر)

نمیدونم چند سال قبل ولی خیلی سال پیش ، یه روز مثل امروز بود که گفتن رفتی . تو دنیای کوچیک بچگیم تو تنها فرشته بودی ، ادم خوبه ی قصه بودی . هرچند نوه ی محبوبت نبودم ، اولی بودم ولی عزیز ترین نبودم ، هرچند بام دعوا میکردی و همیشه ( مثل خیلیا ) برادرم رو بیشتر از من دوست داشتی ، هرچند به یاد ندارم قربون صدقم رفته باشی و لوسم کرده باشی ، یادم نمیاد سرمو رو پات گذاشته باشی ، موهامو شونه کرده باشی و برام قصه گفته باشی و خیلی چیزای دیگه ، یادم نمیاد نه به خاطر بچه بودنم و دور بودنشون ؛ که خیلی چیزا رو به خاطر دارم که نباید ! ؛ بلکه چون اتفاق نیفتادن ؛ ولی همیشه روز مادر دلم پر میکشید تا پولای قلکم رو برات ادکلن بخرم ، تو راه خونتون برات گل بکنم و در که باز شد، گفشامو هرکدوم یه طرف دربیارمو بپرم تو بغلت و بعد با دعوای بابابزرگ که : " دختره شلخته بیا درو ببند و کفشاتو بزار تو جاکفشی " بغض کنم .


وقتی گفتن رفتی هرچند باور نکردم ولی یه چیزی ته قلبم شکست .قدرت گول زدن خودمو باور دروغام نعمت بزرگیه که از بچگی داشتم ! وقتی گفتن رفتی شدی تک ستارم ، شدم نوه ی عزیزت که تو دلت کسی جامو نمیگیره (!) شدی تنها کسی تو دنیا که شاید دوسم داشتی ( هرچند خیلی کم ) ولی تو دلم ...


دارم اعتراف میکنم بعد از چند سال به دروغ بزرگی که به خودم گفتم ! همه فکر میکردن رفتنت بدترین اتفاق زندگیم بود و مسیر زندگیمو عوض کرد . کرد ولی نه چون دوسم داشتی (که نداشتی ) ؛ چون تو برام سفید بودی و با رفتنت امید اینکه دیگه کسی حتی به اندازه ی تو دوسم داشته باشه از بین رفت و شدم تنها واسه ابد . حالا روز مادر یادم نمیمونه ، تولدتم همینطور . رفتن و نبودتو چرا ولی مرگتو باور ندارم . تا پارسال منتظر بودم برگردی ؛ نبودی وقتی با عمو محمد دعوا کردم که : " لباسای مامانیمو کجا میبری ، اگه وقتی اومد خواست بره حموم چی بپوشه ؟ وسائلشو جابجا نکن بدونه اجازش ، بعدا نمیتونه پیداشون کنه " و نمیفهمیدم چرا با حرفام همه زجه میزنن ...


دیگه حتی تظاهر نمیکنم به دوست داشتنت ؛ عادی شده انگار نبودنت ؛ فکر نمیکردم اینقدر بد باشی ، منم در عوض هیچکدوم از ارزوهایی که برام داشتی دنبال نکردم . الان دیگه منتظرت نیستم ، پرونده های دادگاهای حل اختلاف چند سالی هست بسته شدن ؛ دیگه لازم نیست برگردی ، چون نه من و نه کسی دیگه اینجا منتظرت نیست ، تو اتاقت حتی یه تیکه از وسائل شخصیت نیست و اگه بخوای بری حمام لباس نداری ؛ اگه بیای دیگه بهونه ای واسه به اینجا رسیدن زندگیم و بن بستام و توجیهی برا سقوط و شکست مداومم ندارم . بذار من همینجوری بمونم ؛ همهچی همین جوری بمونه


 شاد باشی هرجا هستی


 


 


پی نوشت : بعد از یک سال اومدم کرج ، بیشتر از 20دقیقه تو امام زاده گشتمو پیدات نکردم ، اخرم زنگ زدم به مهسا ( خجالت نمیگشم که بگم بیشتر واسه دیدن اون اومده بودم تا تو ) گفتم مامانی نیست ! گفت : چی زرزر میکنی خره ، ردیف 4 . گفتم میدونم کجا بود حدودا ولی به خدا نیست ، یا بردنش یا رفته ، گم شده ! گفت تو راهم ، وایسم تا برسم . منتظر بودم همون حوالی که باید میبودی ؛ به تاریخ سنگا که نگاه میکردم مال 84 بودن ، با خودم گفتم همش 4سال ! چه دیر گذشت !


مهسا که اومد فهمیدم قطعه ی چهاره اون وری ! و سال 81 ! چقدر ادم مرده بود از پارسال تا حالا ؛ کلی شلوغ شده بود محلتون ! گل و گلاب و شمع بود ولی مثل همیشه از اشک خبری نبود ، بعد به این نتیجه رسیدیم که نه تنها باعث ارامش روحت نمیشیم بلکه شاید حضورمون واست عذاب ابدی به همراه داتشته باشه . امیدوارم سال دیگه اگه بودم راحت تر پیدات کنم . ( ببخش که همه چیزو به مسخره میگیرم ؛ تنها راهه که بلدم واسه له نشدن زیر زندگی )



نظرات دیگران ( )

عنوان نداره .گیر نده
نویسنده: کابووس!(جمعه 13/9/88 ساعت 3:43 عصر)

دلم اونقد تنگه که گریمم نمیگیره دیگه .


دیشب ساعت 9 گذاشتمش دم در .


 نه اشغالی بردش نه پیشی خوردش.


فقط چند تا جای چنگ گربه اضافه شد به زخماش. 


 مال بد بیخ ریش صاحبش !



نظرات دیگران ( )

س مثل سلام
نویسنده: کابووس!(چهارشنبه 27/8/88 ساعت 7:11 عصر)

سلام سلام


بازم منم ، میدونم خیلی دیر اومدم ، میدونم کلی دلتون تنگ شد و تو این مدت کلی افسرده و دپرس شدین و از غم دوریم مردین !


با کمال تعجب هنوز دانشجو هستمو این ترم دیگه ترکوندم حسابی ! قراره اگه اخراجم نکنن از ترم دیگه ادم بشمو درس بخونم ! 16 واحد دارم که 6تاش تکراریه با استادای جدی2 قدیمی


مثل قبل هرچی و هرجور دلم بخواد مینویسم و هرگونه برداشتی کاملا ازاده !


 


 


از اول ترم میگم که اطلاعات اولی رو داشته باشین تا بعد


ترم پیش به لطف استاد ریاضی ( که هم دوره ی عموی گرامی و مثل کار2 پنیر بودن ) این درس شیرین رو با 9/5 افتادم و این ترم با دوست صمیمیی پدرم ( حال میکنی همه اشنان ! ) ورش داشتم به امید قبولی با حداقل 17 که البته خیال خامی بیش نبود چون جل3 دوم به علت 5دقیقه تاخیر جلوی همه ضایم کر2 گفت برو جل3 بعد بیا تا حساب کار دستم بیا2 خیال خام به سرم نزنه !


در3 امارم وقتی جل3ی اول سر کلاس منتظر استاد بودیم ( که با تعاریف دوستان نمره زیر 12 نمیداد ) با کمال تعجب استاد ریاضی ترم قبلم وارد کلاس شد و منو سوپرایز کرد ! اینم لطفی بود که مسئول محترم(!) اموزش دانشکده در حقم کرده بود و چون اصولا بعد از حذف و اضافه در کلاسا شرکت میکنم هیچ رقمه نمیشد کاری کرد ( تا من باشم از ترم بعد م3 ادم از اول در کلاس ها شرکت نمایم )


مهمترین درسم درس اندیشه 1 هست که بعد از 5 ترم موفق به گرفتن 2واحد عمومی شدم که میگن معدلو میکشه بالا ، که البته جریانات داره ! فعلا تو خماریش بمونین تا دفه ی بعد ، فقط از جنبه ی درسیش بدونین که استادش هر ترم 50% بیشتر قبولی نمیده و در نتیجه این ترم رو خدا باید بخیر بگذرونه و با این اوضاع ادامه ی دانشجوییم در ترم بعد مالیدس !


منتظرم باش تا بعد زود میام


.


.


.


.


.


.


چیه وایسادی هنوز ؟؟ منتظر چی هستی؟؟ گفتم منتظر باش و زود میام ولی نه دیگه انقد زود ، دسشویی که نمیخوام برم ! دارم میرم کلاس ، 1ی 2روز دیگه میام ، تو هم بدو برو به کارات برس جیگر



نظرات دیگران ( )

کجا بودم نبودم!
نویسنده: کابووس!(یکشنبه 10/9/87 ساعت 12:55 عصر)

هفت سال نوری از من دوری


رگم را،اما با نام تو میزنم


مثل دری نیمه باز به روی خودم بسته میشوم


باز،بسته،باز،بسته،باز،بسته ...


خسته ام ، خسته


من همیشه


بسته را باز میبینم و باز را بسته


مستم شاید


شراب نوشیده ام


اغوش خالی ام جایی برای باد ندارد حتی!


 


 


 سلام


 با تو هستم که نمیدونم اسمت چیه


 چه توقعی از من داری که حتی اسم خودمم یادم میره(البته به دلیل زیادی اسامی     مستعار که شخصیت و افکار و همه چیزم مستعاره شاید!)


 یکی پرسید: کجا بودی نبودی؟


 در جواب به این دوست عزیز : تو این مدت خیلی جاها بودم و همه کاری هم کردم بجز کارایی که میخواستم ، یعنی تقریبا هیچ کاری نکردم ، منظورم اینه که کارایی که دوس نداشتمو نکردم ، البته تعداد معدودیشونو !


 دو هفته قبل از امتحانات ترم دوم زد به سرم و به یک مسافرت کاملا تفریحی 2ماهه رفتم و باز زمان حذف و اضافه ی نیم سال اول 87_88 فظای دانشگاه رو با حضورم منور فرمودم تا مثل 2 ترم گذشته اقای ... مسئول اموزش دانشکده برام انتخاب واحد کنه (به دلیل اینکه فک کرده بودن انصراف دادم! سیستم اجازه نمیداد خودم انتخاب واحد کنم) خلاصه الان با ورودی های امسال سر کلاس میشینم که اول برام خیلی سخت بود ولی با خودم گفتم فک کن 1سال پشت کنکور موندی! و این مشکل حل شد ، الانم مثل 1 دختر ... (!) چسبیدم به درس(هرکی منو میشناسه میدونه که نباید این اخری رو باور کنه !) چون باز 14 واحد دارم و اگه باز دسته گل به اب بدم با کمال افتخار اخراجم میکنن و من تحمل درس خوندن(!) 2باره(!) برای کنکور رو ندارم در نتیجه سعی میکنم غیبت هام به بیش از 3جلسه نرسه(تو همه ی درس ها همون هفته های اول به 3جلسه رسیده!) و البته تعدادی از دانشجویان مقطع کارشباسی ارشد (به صورت خود جوش) امادگی خود را برای هرگونه کمک درسی ( وغیر درسی البته!)اعلام کردند !


 خلاصه کلی خاطره ی جذاب از 2ران دانشجوییتم(!) تو این مدت کوتاه (خدا درازش کنه!) دارم که در زمان مناسب میتعریفم .


شکست عشقی و روحی و ... هم تو این مدت کم پیش نیومد که البته به فعالیت گسترده ی من در این زمینه بر میگرده !


 


           تا بعد ...



نظرات دیگران ( )


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
1استاد واقعی
...
سهمم از تو ...
...
سالگرد
عنوان نداره .گیر نده
س مثل سلام
کجا بودم نبودم!
[عناوین آرشیوشده]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| مطالب بایگانی شده ||
پاییز 1387
ارشیو [8]
تابستان 1387
بهار 1387 [6]
زمستان 1386 [5]

|| اشتراک در خبرنامه ||
  || درباره من ||
کابووس
کابووس![29]
مینویسم واسه دلم. واسه ثبت دلتنگییای دل تنهام !

|| اوقات شرعی ||